
دلم تنگ است .. نمیدانم ز تنهایی پناه آرم کدامین سوی .. پریشان حالم و بیتاب میگریم
و قلبم بی امان محتاج مهر توست .. نمیدانی چه غمگین رهسپار لحظه های بیقرارم من ..
به دنبال تو همچون کودکی هستم و معصومانه میجویم پناه شانه هایت را
بیا تا با تو گویم از هیاهوی غریب دل که بی پروا .. به دنبال تو میگردم
به سویت پیش میآیم .. چه شیرین است پر از احساس یک خوشبختی نابم ..
پر از امید سبز خواب دیدارم و میخوابم که نامت رو به لوح سینه بنگارم .
ونجوایی کنم دردل و گویم تا ابد : دوستت میدارم
به خورشید گفتم گرمی ات را به من بده تا به توهدیه بدهم، گفت: دستانش گرمی مرا دارند.
به آسمان گفتم : پاکی ات را به من بده، گفت: چشمانش پاکی مرا دارند.
از دشت ، سبزی زندگی اش را خواستم، گفت : زندگی ات سبز تر از اوست.
از دریا بزرگی و آرامشش را خواستم، گفت : قلبت به اندازه اقیانوس است و آرامشت نیز.
از ماه تابندگی صورتش را خواستم، گفت: وقتی نگاهش می کنم خجل می شوم.
به فکر فرو رفتم من در قبال دستان گرمت، چشمان پاکت ، سبزی زندگی ات ، بزرگی و آرامش قلبت و صورت ماهت