پنجره دل را به روي مهرووفا گشوده ام

 و قاصدك عشق را به دنياي قصه ها روانه كرده ام

تا مگر آرامشي را برايم به ارمغان آورد .

اما گويا قاصدك گم شده و راه بازگشت را نمي داند ،

نميدانم در اين سوز و سرماي زمستان پنجره راببندم يا نه ؟

 اما مي ترسم او بيايد و پشت در از سرما يخ بزند .

 چشمهاي منتظرم را گرچه از سرما سرخ و سوزان شده اند به جاده مي دوزم

 اما مي ترسم او دست خالي باشد و روي برگشتن نداشته باشد .

 بيمناكم كه شايد در دنياي آرزوها اثري از عشق و وفا نيافته باشد

 و پرهاي نرم و لطيفش را  زير گلبرگي پنهان كرده و در نهانخانه دل گريسته باشد