هر شام ديده برهم گذاردن به اين اميد که سپيده دم بر چشمان مهرآلود تو باز شود    

 و هر صبح تکرارتلخ و وحشت انگيز نبودنت  

 نفرين به روز که انقدر طولانيست

لحظات را بايد شمرد تا خورشيد از تابيدن پشيمان گردد

وه که چه زيباست شب شبي که ميشود باز با خيالت ديده بر هم گذاشت

شايد اين صبح ...