باور کن که دیگر باوری برای ماندن ندارم
¤
خدایا من خسته از زخمهای احساس هستم
که تنها در مسیر جاده تاریکی در حال ایستادن حرکت می کنم
خدیا دلم برایت تنگ است باور کن که دیگر باوری برای ماندن ندارم
و پرواز برای اوج گرفتن را تنها از تو طلب میکنم
خدایا من لیاقت بودن در این دنیا را ندارم و این زندگی شایستهام نیست
خدایا برای پرواز بالهایی میخواهم تاکه مرا به سوی خواب ابدی هدایت کند
خدایا دل شکستهام دلشکسته از همه چیز و همه کس ...
خدایا در این هیاهوی تنهایی که پوچی با صدای دلنشینی هر روز فریادم میکند
تنها به تو امید دارم که قبل از نابودی برای ابد مرا به خوابی شیرین مهمانم کنی
خدایا وقتی که دل گرفته و غم دار است به چه می توان دل را خوش کرد ؟
نا امیدانه رو به سوی تو کرده ام تا دستم بگیری
ای خدا . صدایم کن قبل از انکه به انتها برسم
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۸/۰۵/۰۶ ساعت 18:54 توسط نادیه نیکزاد
|
دوستان عزیز و گرامی : وبلاگ که فعلا در آن قرار دارید چکیده از مجموعه اشعار و نوشته های است که من آنرا خدمت شما عزیزان تقدیم میکنم از همه شما ارزو دارم که بادادن نظریات و پشنهادات تان در بهتر سازی وبلاگ من مرا کمک و همکاری نماید. ( نا د یه نیکزاد )