ای که جانم فدای تو ای بهترین ای هم کس تنهایی من

مگر نمی بینی چه غریب چه تنها افتاده ام در این آشفته بازار عروسکها

خدایا مگر نمی بینی مگر نمی بینی چه تنها ا ستم

خدایم مگر اشکهای بی پایانم را نمی بینی

خدایم مگر زجرهای بی پایانم را نمی بینی

خدایم ترا به آسمانهایت قسم می دهم لحظه یک نگاهم کن لحظه ای دل به نوشته هایم بسپار

چقدر خسته شده ام مگر با تو عهد نبستم اگر روزی خواستم نباشم

 اگر روزی خسته شدم از این آدمکها من را هم آغوش خودت بکنی

 و من را با خود به ترانه های آبی ببری

خدایم مگر قسمت  ندادم اگر روزی ساقه هایم زیر پاهای غریبه ها شکست

 برایم ساقه و ریشه شوی

خدایم عزیزم این روز ها خیلی دلم گرفته خیلی خسته ام

ترا به آسمانهایت قسم به فریادم برس