مدتی است همه ناله هایم را در سینه ام حبس کرده ام

تا کسی به اسرار درونم پی نبردو نفهمد

 پشت میله های استخوانی سینه ام چه می گذرد.

دیشب دفتر اشکهای چشمم را به گدایی نگاهت فرستادم

 به این امید بودم که برای لحظه ای یکبار بسوی قبله نگاهم رو کنی .

دیشب دفتر زندگی ام را ورق زدم و چهره تو را در میان صفحاتش جستجو کردم

 تا مثل همیشه تصویر نگاه تو خواب از چشمان خسته ام برباید و میزبان تو باشد .

عزیزا تا نفس های گرم تو هست دلواپس هیچ فردایی نیستم.

میدانم اگر نباشی غمهای عالم بر دوشم سنگینی میکنند

و هیچکس سراغ دل تنهایم را نمیگیرد.