غرق اندیشه
کلماتی که ز لب های چو گل خندانت آمد و جان مرا سخت آزرد
لحظه ای مات شدم لحظهء تلخ وداع هرگز از یاد نرفت
من ترا می بینم با لبانی خندان چمدانی در دست ، کوله باری برپشت
در دلم من اما دارم آهی سوزان اشک من چون باران و دو دستم لرزان
تو به آیینه خود می نگری من دو چشمم خیره
خیره بر جاده ای که قرارست تو فردا بروی
و سرانجام ترا با خود برد و من فقط دست تکان می دادم
غرق اندیشه که من تا ابد از تو جدا خواهم ماند
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۵/۰۸ ساعت 19:4 توسط نادیه نیکزاد
|
دوستان عزیز و گرامی : وبلاگ که فعلا در آن قرار دارید چکیده از مجموعه اشعار و نوشته های است که من آنرا خدمت شما عزیزان تقدیم میکنم از همه شما ارزو دارم که بادادن نظریات و پشنهادات تان در بهتر سازی وبلاگ من مرا کمک و همکاری نماید. ( نا د یه نیکزاد )