کلماتی که ز لب های چو گل خندانت آمد و جان مرا سخت آزرد

لحظه ای مات شدم لحظهء تلخ وداع هرگز از یاد نرفت

من ترا می بینم با لبانی خندان چمدانی در دست ،  کوله باری برپشت

در دلم من اما دارم آهی سوزان اشک من چون باران و دو دستم لرزان

تو به آیینه خود می نگری من دو چشمم خیره

خیره بر جاده ای که قرارست تو فردا بروی

و سرانجام ترا با خود برد و من فقط دست تکان می دادم

غرق اندیشه که من تا ابد از تو جدا خواهم ماند