من براي فردا مينويسم فردا كه چشمانت عاشق ميشوند

فردايي كه ديگر من نيستم فردايي كه خورشيد چشمانت دوباره طلوع ميكند

 اما چشمان منتظر من در غروب هستند

 من امروزهايم را در روياي ديدنت گذاشته ام ديروزهايم در حسرت زودتر ديدنت هستند

 و فردايم در انتظار ديدنت تو به عاشقي امروز من لبخند ترحم ميزني و ميگويي ديوانگيست

اما فردا كه تو عاشق شدي من لبخند خوشامد ميزنم

اما تو زماني عاشق ميشوي كه ديگر من نيستم

هيچ وقت قصه هايي كه خواندم در دنياي واقعي درست نبود

   فردايي كه بيايد براي تو همراه اميد هستند

 و براي من هيچ ندارند چون انتظار و تنهايي