می خواهم همیش از تو صحبت به میان آورم

از تو که حتی ذره ای به اینکه شاید عشق من حقیقی باشد فکر هم نکردی .

از تو که حتی نخواستی حرفهای من را هم بشنوی و خود خواهانه تصمیم گرفتی  .

تصمیمی که جنگل سر سبز قلبم را به آتش کشیدو سوزاند .

تصمیمی که شادی های من را از ریشه جدا کرد و به جایش یک دنیا غم و دلتنگی کاشت

تصمیمی که بی رحمانه آخرین  دسته گلهای  زیبای امید راهم از دستم کشید .

و جایش  گلبرگ های پژمرده ی نا امیدی به دستم داد .

تصمیمی که باعث شد چشمهایت برایم بی رنگ و خاکستری شود .

 و تصمیم تو سکوت بود .

 سکوتی که نه تنها برای من بلکه برای ستاره های دیگر هم آزار دهنده بود .

سکوتی که لحظه به لحظه ما رااز هم دور تر می کند اتفاقی که من حتی حاضر بودم بمیرم .

اما هیچ وقت مجبور نباشم تحملش کنم .

ولی تو به هیچ کدام توجه نکردی و قلب من را مانند یک شیء بی ارزش زیر پاهایت  کردی .

 اما من بازهم از تو صحبت می کنم برای همیشه تا زنده باشم .