نمی داند که هنوز هم دعایش میکنم در قنوت ستایش های شبانه ام

نمی داند هنوز هم نظاره گر ماه می نشینم در شبهای تاریک حسرت

نمی داند که قلب کوچک من به تپش قلب او می تپد

معنای راز چشمان و لرزش دستانش را نفهمیدم

و ساده تر از سادگی روحم از کنارش گذشتم

عجب مغرورانه بست  آغوشش را و چه خود خواهانه رها کرد دستانش را

به خیال خوش باور ی خود می کشتم این عشق را در وجودم

 بلی در آن لحظه ها کشت مرا احساسم جان گرفته و پر می کشد

شاید این حق من است

که هر شب را با اشک و با یاد خاطرات به سر میبرم

 شاید هم نه  ..........

شاید هنوز هم در یادش زنده باشم

شاید هنوز هم جایم در قلبش خالی باشد . نمی دانم  شاید

و به این می گویند امیدی از پس نا امیدیها