نديدي اشک هايي را که قطره قطره اش قصه ي من بود

 و بغضي که از هرچه بود از شادي نبود بغضي که به دست تو شکست

و چشماني که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتي به اين اشکها اعتنا نکردي

اعتنا نکردي به حرمت ترانه ها يي که تنها سهم من از چشمانت بود

 به حرمت آن شاخه ي گل سرخ که لاي دفتر ترانه هايم خشک شد

به حرمت قدمهايي که با هم در آن کوچه ي هميشگي زديم

به حرمت بوسه هايمان   نه

تو حتي به التماس هايم هم اعتنا نکردي

 من همچنان در خيال چشمان سياه تو ام که ساده فريبم داد

 من هنوز بي عشق تو از تمام رويا ها دلگيرم

خدانگهدار   ...   خدانگهدار