بعد از آن آشنايي هاهرگز باورم نبود 

که اينگونه باز تنها و غمگين دراين دنياي فانی دنبال اميدي تازه ره بسپارم

 شايد آن زمان که دل به دريا سپردم

 و با همه اعتقادي که به امواج کوتاه و بلند طوفان داشتم

هيچ به سرگرداني و تشنگي نيانديشيده بودم

ستاره هاي آسمان را راهنماي عشق مي ديدم

و دستان مهربان ترا مقصد راه ......

براي يافتن عشق يادم هست که چقدر طعم تنهايي و انتظار را چشيدم

و رنج دلتنگي را به اميد رسيدن به تو تحمل نمودم اما

چه سود که زيباترين لحظات را فقط توانستم در رويا ببينم و بس