میدانم که نمییایی
چطور دلت امد بروی و بشکنی این قلب خسته ام را
مگر بهترین لحظه های عمرما با هم سر نشد ؟
چرا رفتی و شدی باعث دردم تو کم درکم کن کاش میفهمیدی
یک کمی حرفم را جدایی از تو مثل یه تیر امد دقیقا نشست شکست قلبم را
شکست قلبم را حالا روزا میگذرن و من تنها اینجا
حالا چند ماه میشه که من هر بار میخواهم هر کاری کنم
نمی خواهم داد بزنم بگویم که برگرد
میدانم که نمییایی
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۸/۰۶/۲۴ ساعت 23:0 توسط نادیه نیکزاد
|
دوستان عزیز و گرامی : وبلاگ که فعلا در آن قرار دارید چکیده از مجموعه اشعار و نوشته های است که من آنرا خدمت شما عزیزان تقدیم میکنم از همه شما ارزو دارم که بادادن نظریات و پشنهادات تان در بهتر سازی وبلاگ من مرا کمک و همکاری نماید. ( نا د یه نیکزاد )