امد گذشت از من و ساده سلام کرد

با یک نگاه کار دلم را تمام کرد 

پروانه های سبز نگاهش قشنگ بود

با یک نسیم خنده به من احترام کرد 

مشتی غزل ز دفتر احساس های خود

اورد و در کلاس دلم ثبت نام کرد 

چیزی بنام عشق در اعماق جان من

یکباره با تمام وجودش قیام کرد

اما چه زود رفت و دلم را دچار این 

انبوه زخم کهنه بی التیام کرد