امشب در نيمه سکوت تاريکش دلم فریاد میزند 

 واشکهايم درعزاي دوريت اوج ميگيرند ميميرند و بر خاک بوسه ميزنند .

شب ميرود و به نيمه ميرسد و دلم از ترس تنهايي بي تو در پناه يادت دلگرم مي شود .

دستانم را به خيالت مي سپارم تا غربت اين شب را در دستانم پيدا کني

ولی میبینم هنوز خواب استی