در خیالم غرق میشوم و دستان تمنایم را به گردن آرزوهای دور و دراز حلقه میکنم .

دیگر از سکوت خسته ام ، از سخن گفتن نیز می هراسم ، ازگفتن و نشنیدن ، 

از شنیدن و نفهمیدن ،  از فهمیدن و بی اعتنا گذشتن و رفتن ،

سخت رنجیده ام کسی را می خواهم برای شنیدن حرف های تنهاییم 

 و شانه ای برای گریستن تا از بند بغض تلخی که گلویم را می فشارد رها شوم .

 تمام تلاشم بیهوده است گویی در دنیایی زندگی می کنم

 که  ساکنانش با دلتنگی و مفهوم درد و غم من بیگانه اند .

اما نمیدانم چرا همیشه در لحظات ناامیدی نجوایی مرا به خود می آورد

و در گوشم زمزمه می کند :

رنگ حقیقت آبی است درست به رنگ آبی دلهای آسمانی  

 آنگاه باران نوازشگر محبت گل مرده روحم را سیراب می کند .