با یک خدافظ ....
سلام ای بی وفا ، ای بی ترحم سلام ای خنجر حرفای مردم
سلام ای آشنا با رنگ خونم سلام ای دشمن زیبای جانم
بازم نامه می دم با سطر قرمز آخر این بار شده من با تو هرگز
نمی خواهم حالت را حتی بدانم تعجب می کنی آره همانم
همانی که زمانی قلبش را باخت همان که از تو یک بت ، یک خدا ساخت
همانی که برایت هر لحظه می مرد که ذکر نامت را بی جان نمی برد
همانم که می گفتم نازنینم بمیرم اما اشکایت را نبینم
همان که دست تو مهر لباش بود اگر زانو نمی زد غم باهایش بود
حالا آرام نشستم روی زانوهایم ولی دیگه گذشت ان حرفها ، اخر
دیگه کوتاه کنم با یک خدافظ که عشق ما رسید به سد هرگز
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۸/۲۸ ساعت 23:29 توسط نادیه نیکزاد
|
دوستان عزیز و گرامی : وبلاگ که فعلا در آن قرار دارید چکیده از مجموعه اشعار و نوشته های است که من آنرا خدمت شما عزیزان تقدیم میکنم از همه شما ارزو دارم که بادادن نظریات و پشنهادات تان در بهتر سازی وبلاگ من مرا کمک و همکاری نماید. ( نا د یه نیکزاد )