چقدر سردی چرا ؟
و اما این بار خودم هستم با پدیده ای جدید آرام قدم های خشکم را بر میدارم
تا صدای شکستن پاهایم سکوت ملکوتی کسی را نشکند
در یک دید کوتاه با گوشه نظری به ارامشی می رسم
حسی ناب است همه جا سکوت مطلق است
تاریکی ارام به سویم می آید فرار می کنم به گوشه ای کنار یک درخت مینشنیم
درد دل مشترکی داریم گفتگو اغاز می شود
درخت من * چرا اینقدر خسته شدی
- از همه چیز فراریم
* مگر پناگاهی نداری - ویرانه ای بیش نیست
ترس آوار هم خواب را از چشمانم خسته ام گرفته
من ترا به راهی میفرستم که بری من راهی راه اویم راهی دیگری کارساز نیست
آرام بیا استراحت کن سایه ام مال تو من بنده اویم سایه نشین تو نخواهم شد
او خدای من است رغبتم من لازم است وجودش کافی است رغبتی نمیخواهد
رغبتی نباشد می شود
آری می شود او این همه تلاش را نادیده نمی گیرد او مهربان من است
دست و پا زدن بیهوده در آب مرگ را زودتر فرا میخواند
- مرگ یعنی وصال ... بیشتر خواهم غلطتید
چقدر سردی چرا ؟
می گویند موقع مرگ سرد شدن عادی است
به استقبال مرگ می روی ؟
هر چه مرا محدود کند مرگ را برایش فرا خواهم خواند جسم محدودیتی تلخ است
راهی که می روی حرفهایش را قطع می کنم
من راهم را رفتم داد می زند برگردد راه سخت دشوار است
دشواریش به رسیدنش می ارزد خواهی سوخت
شمع اویم مدت زمانی زیاد است سوخته ام
خسته می شود ... تو دیگر کیستی
راهم را می روم ... گفتم من بنده اویم
راهم را می روم
دوستان عزیز و گرامی : وبلاگ که فعلا در آن قرار دارید چکیده از مجموعه اشعار و نوشته های است که من آنرا خدمت شما عزیزان تقدیم میکنم از همه شما ارزو دارم که بادادن نظریات و پشنهادات تان در بهتر سازی وبلاگ من مرا کمک و همکاری نماید. ( نا د یه نیکزاد )