چه سر نوشت عجیبی!
چه سر نوشت عجیبی!
چه روزگار سیاهی
نفرین بر این زندگی و روزگار نا شکیب که هیچگاه با دلم سر سازگاری نداشت
و نتوانستم شادی اش را ببینم
حالا که با این دل لبریز از نامردمی تنها مانده ام..
و با همه شادیها و غمها بیگانه گشته ام ، آيا مي توانم از اميد سخن بگويم؟؟
و به فردا دل خوش كنم ؟؟؟؟؟
من كه چون پرنده اي از نفس افتاده لب ديوار نشسته ام و هر لحظه
بيم افتادنم مي رود و با چشمي ترسيده به صيادان پاي ديوار مي نگرم ...؟؟
چگونه ....؟؟؟
چگونه به پرواز بينديشم ...؟؟
در اين غريب آباد كه كسي معني مهر و عاطفه را نمي فهمد ،
و غريب كشي رسم و آئينشان است ،،
چگونه از عشق سخن بگويم ...؟؟
من گلي از شاخه جدا مانده ام كه در حال پرپر گشتن و نابودي هستم
من گلی شاداب بودم که مرا پرپرم کردند و زیر پا انداختن![]()
من لبخند خشكيده بر لبي هستم كه در حال محو و نابودي ام
من اشك لبريز از چشمي هستم كه در حال فرو افتادن در كوير سوزان تنهايي ام
دوستان عزیز و گرامی : وبلاگ که فعلا در آن قرار دارید چکیده از مجموعه اشعار و نوشته های است که من آنرا خدمت شما عزیزان تقدیم میکنم از همه شما ارزو دارم که بادادن نظریات و پشنهادات تان در بهتر سازی وبلاگ من مرا کمک و همکاری نماید. ( نا د یه نیکزاد )