چه سر نوشت عجیبی!

 چه روزگار سیاهی

نفرین بر این زندگی و روزگار نا شکیب که هیچگاه با دلم سر سازگاری نداشت

و نتوانستم شادی اش را ببینم

حالا که با این دل لبریز از نامردمی تنها مانده ام..

و با همه شادیها و غمها بیگانه گشته ام ، آيا مي توانم از اميد سخن بگويم؟؟

و به فردا دل خوش كنم ؟؟؟؟؟

من كه چون پرنده اي از نفس افتاده لب ديوار نشسته ام و هر لحظه

بيم افتادنم مي رود و با چشمي ترسيده به صيادان پاي ديوار مي نگرم ...؟؟

چگونه ....؟؟؟

چگونه به پرواز بينديشم ...؟؟   

در اين غريب آباد كه كسي معني مهر و عاطفه را نمي فهمد ،

 و غريب كشي رسم و آئينشان است ،،

چگونه از عشق سخن بگويم ...؟؟

من گلي از شاخه جدا مانده ام كه در حال پرپر گشتن و نابودي هستم

من گلی شاداب بودم که مرا پرپرم کردند و زیر پا انداختن

من لبخند خشكيده بر لبي هستم كه در حال محو و نابودي ام

من اشك لبريز از چشمي هستم كه در حال فرو افتادن در كوير سوزان تنهايي ام