ا ي دل ديدي او هم رفت و تنهايت گذاشت اما اين را بدانکه اين دل هيچگاه فراموشت نمي کند .


اي اشک آرام ببار بر گونه ام اي غم لذت ببراز اين همه زجر و بغض و آه من .

تو رفتي و تنهاييم اينک من هستم و يک سکوت غم انگيز تلخ در دل اين شب تاريک .

عشق و صداقت تو يک دروغ بود رفتي و يادي نکردي از من رسم رفاقت را به جاي نياوردي

اگر تو دوستم داشتي دلت ازسنگ نميشد وازدل پراز دردم  بي خبر نمي شدي . 

ديگه خسته شدم از اين همه درد ،  سازترانه هايم شکسته و غمگين است .

مي دانم که ديگر بر نميگردي رفتي و روز شب را برايم تيره و تار کردي .

حال مي خواهم عشق تو را به قاب کهنه اي تبديل کنم که ديگر اين عشق ، عشق نيست.

اين را بدان که ديگر عاشقت نمي شوم ديگر دوستت نمي دارم

آه ، غم تنهايي دلم را ديوانه کرده است .

در اين شب بي کسي ، بي تو دل من هواي گريه دارد

تو رفتي و دلم را شکستي خاطرات زيبايم  را سوختاندي

شدي يک عشق مرده يک غريبه که فقط برایت عادت کرده بودم