جای تعجب ندارد که گاهی نوشته هایم غمگینند


و خودم غمگین تر از آنها  ...

دیگر حتی حوصله جنگیدن با خاطراتم را هم ندارم

توانش را نیز  ...

راستی اگر همین دلخوشی لعنتی هم نبود دیگر تنهایی و خلوت برایم چه مفهومی داشت

روزي که اوراديدم زندگي ام به کلي تغيير کرد


از همان لحظه اول که ديدمش با خودم گفتم


بلی خودش است نيمه گم شده ام  نیمه ای که گويي سالها پيش او را گم کرده ام


 واکنون وي را يافته ام ولي افسوس ، افسوس که من نيمه ام را يافتم

 نه او شايد هم او هنوزهم نميدانم