يک دنيا حرف براي تو دارم ، يک دنيا پر از حرفهاي نگفته

 يک دنيا پر از بغض هاي نشکفته


 با مني هر جا و اينک آمده ام تا مثل هميشه سنگ صبور روزهاي دلتنگي ام باشي


دلم به وسعت يک آسمان تيره غمگين است . صدايي نيست ، مأوايي نيست

 حتي سايبان روزهاي دلتنگي نيز ديگر جوابگوي دلتنگي هايم نيست

من آمده ام اينجا ، کنار دلواپسي هاي شبانه ات،‌ کنار شعله ور شدن شمع وجودت

اما نمي دانم چرا دلم آرام نمي گيرد دلم گرفته است

 دلم سخت در سينه گرفته، با تمام وجود ترا مي خوانم ؛ از تو چيزي نمي خواهم 

جز درياي بي ساحل وجودت را، جز دستهاي مهربانت را

آرامت را که ديرزماني است در سيل باد بي وفاي زمانه گم کرده ام


هرشب حضورت را در کلبه خيال خويش مي آورم

  وجودت را با تمام هستي باقيمانده در نهانخانه قلبم نهان مي کنم

 چشم هايم را باز نمي کنم تا شايد بتوانم تصويرت را بر روي پلک هاي بسته ام حک کنم


اما باز هم جاي تو خالي است  ...


شايد اگر جاي تو بودم کمي، فقط کمي براي مرگ تدريجي نيلوفرهاي خاطره اشک ميريختم 


 شايد اگر جاي تو بودم ؛ طاقت ديدن چشم هاي خيره و خسته ات را نداشتم

شايد اگر جاي تو بودم بلور بغضم را آسان مي شکستم تابداني که چقدر دوستت دارم

روزي صد بار با هم خداحافظي کرديم

 اما افسوس معناي خداحافظي را زماني فهميدم که ترا به خدا سپردم

اين بار به ديدنت آمده ام  دستهايم تنها سنگ سردِ خانهات را احساس مي کنند

 اما بدان ياس هاي سپيد احساسم هنوز گرم گرم اند