واقعا چی دردی این که ندانی
گاهی آدم دلش می گیره اما خودشم نمیداند چرا ؟
بغض می کنه گریه می کنه بازهم نمیدانه چرا ؟
از صبح که بیدار می شه لبش به لبخند باز نمی شود
یک دنیا اشکدرو چشمانش لانه کرده است
اما همینکه مییاید بیرون باز همان حس میاید سراغش
. تا شب با خودش کلنجار میره تا بفهمه دردش چی است
اما باز هم این مشکل نا شناخته مثل یک غده راه گلونش را بسته کرده است
شب موقع خواب حسابی گریه می کنه انقدر که اشکش خشک می شه و خوابش میبرد
به خیال اینکه غصه هایش با گریه هاش ریخته بیرون .
اما صبح تا چشمهایش باز می کنه باز غم دنیا دلش را می گیره ......
واقعا چی دردی این که ندانی دردت چی است ؟

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱۲ ساعت 16:10 توسط نادیه نیکزاد
|
دوستان عزیز و گرامی : وبلاگ که فعلا در آن قرار دارید چکیده از مجموعه اشعار و نوشته های است که من آنرا خدمت شما عزیزان تقدیم میکنم از همه شما ارزو دارم که بادادن نظریات و پشنهادات تان در بهتر سازی وبلاگ من مرا کمک و همکاری نماید. ( نا د یه نیکزاد )