و بعد از رفتنت باران چی معصومانه مي باريد

و بعد از رفتنت يک قلب باراني ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد

و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهرباني دانه بر ميداشت

تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران شد

و بعد رفتنت  انگار کسي حس کرد

من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت

کسي حس کرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دريا چه بغضي کرد  ...

کسي فهميد نام مرا از ياد خواهي برد

و من با آنکه مي دانم تو هرگز ياد مرا با غرور خود نخواهي برد ،

هنوز آشفته چشمان زيباي توام   :  برگرد   ...!

ببين که سرنوشت انتظار من چی خواهد شد

و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد

کسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت :

"تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم"

و من در حالتي مابين اشک و حسرت و ترديد-

کنار انتظاري که بدون پاسخ و سرد است

و من در اوج پاييزي ترين ويراني يک دل-

ميان غصه ام از جنس بغض کوچک يک ابر نمي دانم چرا ؟

 شايد به رسم عادت پروانگي مان باز

براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم...