دوست دارم آزاد از قید و بندها درغروب آفتاب بر بلندای کوهی بنشینم

و فرو رفتن  خورشید را در دریای وجود مشاهده کنم

و همه حیات خود را به این زیبایی خدایی بسپارم

و این زیبایی سحرانگیز، با پنجه های هنرمندش با تار و پود وجودم بازی کند،

 قلب سوزانم را بگشاید، آتشفشان درد و غم را آزاد کنم، اشک را که عصاره حیات من است،

 آزادانه سرازیرنمایم، عقده ها و فشارهایی را که بر قلب و روحم سنگینی می کنند

 بگشایم .. غم های خسته کننده ای را که حلقومم را می فشرند

 و دردهای کشنده ای که قلبم را سوراخ سوراخ می کند

، با قدرت معجزه آسای زیباییتغییر شکل دهد و غم را به عرفان و درد را به فداکاری مبدل کند

 و آنگاه حیاتم را بگیرد و من دیوانه وار همه وجودم را تسلیم زیبایی کنم

و روحم به سوی ابدیتی که نورهای زیبایی می گذرد پرواز کند

 و در عالم آرامش و طمأنینه از کهکشانها بگذرم

و برای لقاء پروردگار به معراج روم و از درد هستی و غم وجود بیاسایم

وساعتها و ساعتها در همان حال باقی بمانم و از این سیر ملکوتی لذت ببرم..