باز هم منم از تبار بی شیله پیله ها

کنار کوچه ی انتظار نشسته ام با دلی که عاشق شده است منتظرت هستم

چشمانم تاب دیدنت را ندارد اما تو مرا خواهی دید نقش بسته بر لوحی مرده 

مسئله این است همه جا مسئله این است     بودن یا نبودن

اما کسی خواهد آمد بشکند این فاصله ها را حل کند این مسئله ها را

ولی من نه پای رفتن دارم نه دست شکستن

دیر هنگامی است دریافتم مرگ و زندگی بسته به یک حادثه است