باز هم عشق باورم نمیشود که برگشتی باورم نمیشود

 که میخواهی تولد دوباره ی عشق مرا جشن بگیری

نه نه نمیتوانم باور کنم با دستانت صورتم را نوازش میکنی  ؟


و من  بی صدا اشک شوق را بر شانهایت میریزم اما بگو که همیشه میمانی

و دیگر رفتن در کار نیست بگو که دیگر قلب زخم خورده ی مرا خنجر نخواهی زد

بگو فریاد بزن میخواهم همه گوش دهند  

  که دیگر نگویند عمرت را به پای کسی که رفته به هدر نده

میخواهم همه بدانند که تو برگشتی

چشمان خیسم باز شد آه  ......  باز هم روءیای همیشگی بود


و من با اشک حسرت از جا برخواستم