زمستان تمام شد خاطرهای مرده در ذهن جان گرفت

و اشک حسرت گونه هایم را نوازش کرد

وقتی تو نیستی دیگر هیچ پرنده ای بر بام خانه نمی نشیند

وقتی تو نیستی کبوترها چی غمگین بر بام خانه می نشینند وقتی تو نبودی

در سکوت و تنهایی خویش قدم زنان به میعادگاه همیشگی رفتم

به روی نیمکت همیشگی نشستم به فکر فرو رفتم .

چه خاطره های خوبی را گذراندیم اما حیف که گذشت .

قسم که نامت را هرگز فراموش نخواهم کرد

نامت را چون اشعه ی خورشید بر لوح قلبم نگاه خواهم داشت .

دوستی مانند گلی نیست که پر پر شود

دوستی مانند شمعی نیست که قطره قطره شود

دوستی مانند قطره ی اشکی نیست که در امواج دریا گم شود

آری دوستی یک عشق است که هرگز از بین نمیرود

عشقی که پایان ندارد

و عشقی که در قلبهای عاشقان حک میگردد آنچه که می بینم به زبان نمیتوانم بیاورم

و آنچه بر زبان می آورم نمیتوانم بنویسم زبان دل چه خوب کلمات را مثل دانها ی تسبیح میچیند

و چی گیرا سخن میگوید با همه ی ضربانش وجودت را احساس میکنم

 در گرمای ستاره ی سوزان در آبی آسماندر سرخی لاله زار

و در آرامش آب و این را میتوانم بگویم که دوستت دارم