تنها بازمانده یك كشتی شكسته توسط جریان آب به یك جزیره دورافتاده برده شد

با بی قراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد

ساعت ها به اقیانوس چشم می‌دوخت تا شاید نشانی از كمك بیابد

اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد سرآخر ناامید شد

و تصمیم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد

تا از خود و وسایل اندكش بهتر محافظت نماید

روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت

خانه كوچكش را در آتش یافت دود به آسمان رفته بود

اندوهگین فریاد زد : خدایا چگونه توانستی با من چنین كنی

صبح روز بعد او با صدای یك كشتی كه به جزیره نزدیك می‌شد

از خواب برخاست آن كشتی می‌آمد تا او را نجات دهد..

 مرد از نجات دهندگانش پرسید:

 چطور متوجه شدید كه من اینجا هستم

 هنگامی كه به نظر می‌رسد كارها به خوبی پیش نمی‌روند

اما نباید امیدمان را از دست دهیم  زیرا خدا در كار زندگی ماست

حتی در میان درد و رنج دفعه آینده كه كلبه شما در حال سوختن است

به یاد آورید كه آن شاید علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند