خداحافظی را شروع کردی
هنوز سلامم به پایان نرسیده بود که کلامت را با خداحافظی را شروع کردی
بیچاره سلامم گل نکرده بود که بر لبان ترم خشکید
یا من خیلی در خیال خام عشقت اسیرم
یا تو خیلی کم به واقعیت عشق پی برده ای
نمیتوان نام این با هم بودن را عشق گذاشت
با هم بودن عشق نمی آورد عشق با هم بودن می آورد ولی تو از آغاز هم با من نبودی
در خیالم بودی ، در فکرم بودی ، در خوابم بودی اما با دلم نبودی
بار ها با خودم گفتم این بار باید بگویم باید وقتی هستی بگویم که چرا نیستی
باید بگویم که زندگی در خیالات سالهاست که مرا کشته می خواهم حست کنم
مثل برگها که نوازش نسیم را تا عمق جانشان می پذیرند تو هم مثل نسیم بودی
بودی و دیده نمیشدی ولی نوازشت را هم ندیدیم یادم میآید وقتی گفتم میخواهم ستاره ام شوی
قول دادی که همیشه نورم باشی که من از تاریکی می ترسم این را به تو گفتم
خندیدی ولی قول دادی قول دادی روشنم کنی هنوز علت خنده ات را نمی دانم
خیلی ها از تاریکی میترسند این که عجیب نیست ولی حالا که دفتر خاطراتم را مرور می کنم
شب نوشته ای ندارم یادت هست ؟ قول دادم که فقط وقتی خاطره ای در دفتر خاطراتم بنویسم
که تو هم باشی ولی تویی که می گفتی ستاره ام می شوی
شب ها تنهایم گذاشتی روزها بودی ولی خورشید هم بود شب می خواستمت که نوری نبود
که همان قصه ی تاریخی خنده دار ترس از تاریکی شبها جانم را می گرفت
وگرنه روز ها خیال بودنت خامم می کرد ولی نه انگار هیچ وقت نباید به ماندن عادت کنیم
همیشه در حال رفتنیم کجا نمیدانم ولی باید برویم ولی مانده ام که میان این همه رفتن
چرا غم همیشه می ماند ؟ حالا که سلامم را خفه کردی به وداع ام امان بده .
خداحافظ هم داستانی دارد
هیچ کس که نمیماند حالا خدا حافظ چه کسی است
خدا می داند تو رفتی من هم بروم
دوستان عزیز و گرامی : وبلاگ که فعلا در آن قرار دارید چکیده از مجموعه اشعار و نوشته های است که من آنرا خدمت شما عزیزان تقدیم میکنم از همه شما ارزو دارم که بادادن نظریات و پشنهادات تان در بهتر سازی وبلاگ من مرا کمک و همکاری نماید. ( نا د یه نیکزاد )