من محکوم شدم به تنهایی
محبت ام را به دستم دادی و مرا از جزیره قلبت تبعید کردی
به دوردست ها آنقدر دور که هوای برگشتن به سرم نزند
تو برای مجازات کسی که نمی دانست مرتکب کدامین گناه بود ؟
مجازاتی این چنین سنگین نیازی نبود وامدار این همه فاصله شوی
شایداین من بودم که نمی دانستم
درآستان قصر پادشاهی قلبت صادقانه دوست داشتن جرم است و گناهی بزرگ
نترس سرزنشت نمی کنم نای برگشتن را هم ندارم
همان یک ذره نیرو و توانی را هم که داشتم خرج دلتنگی هایم کردم
درست است ناعادلانه مجازاتم کردی
و در کمال بی انصافی و نهایت دلبستگی مرا از خود راندی
اما آیا می دانستی هنوز هم تویی آن پادشاه کلبه حقیرانه قلبم ؟
اما آیا میدانستی هنوز هم تو تنها ستاره زندگیم هستی ؟
نه ....................................... نه نه نمیدانی ![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۳/۰۶ ساعت 13:10 توسط نادیه نیکزاد
|
دوستان عزیز و گرامی : وبلاگ که فعلا در آن قرار دارید چکیده از مجموعه اشعار و نوشته های است که من آنرا خدمت شما عزیزان تقدیم میکنم از همه شما ارزو دارم که بادادن نظریات و پشنهادات تان در بهتر سازی وبلاگ من مرا کمک و همکاری نماید. ( نا د یه نیکزاد )