محبت ام را به دستم دادی و مرا از جزیره قلبت تبعید کردی

به دوردست ها آنقدر دور که هوای برگشتن به سرم نزند

تو برای مجازات کسی که نمی دانست مرتکب کدامین گناه بود  ؟

 مجازاتی این چنین سنگین  نیازی نبود وامدار این همه فاصله شوی

شایداین من بودم که نمی دانستم

درآستان قصر پادشاهی قلبت صادقانه دوست داشتن جرم است و گناهی بزرگ

نترس سرزنشت نمی کنم نای برگشتن را هم ندارم

همان یک ذره نیرو و توانی را هم که داشتم خرج دلتنگی هایم کردم

درست است ناعادلانه مجازاتم کردی

 و در کمال بی انصافی و نهایت دلبستگی مرا از خود راندی

اما آیا می دانستی هنوز هم تویی آن پادشاه کلبه حقیرانه قلبم ؟

اما آیا میدانستی هنوز هم تو تنها ستاره زندگیم هستی ؟

نه ....................................... نه نه نمیدانی