زمان زود می گذرد و من لحظه ای را از یاد تو غافل نمیشوم بی آنکه خود بخواهم

ناخود آگاه تصویر تو در ذهنم مجسم می شود و غرق در گذشته ام می شوم .

تلخ و شیرین همه و همه با هم ظاهر می شود گاهی چهره ات خندان و گاهی ناراحت و غم گین .

نمی دانم چگونه رخ می دهد که من ساعتها در وجود تو غرق می شوم و از همه چیز دور دور مشوم .

دوست دارم در آن لحظه زیبا دستت را بگیرم . دوست دارم با تو ساعتها درددل کنم و دوست دارم برای ابد با تو بمانم .

دوست دارم برایم بگویی تا با صدایت غصه دل را فراموش کنم

ولی افسوس تو جفاکارتر از آنی که من فکر میکنم .

من هستم ولی آنجا او نیست . چه ابعاد ساده ای می سازد برایم حضور ناگهانی تو در فکرم .

کاش جدایی سهممان نمیشد . کاش پاییز در بهار نمی آمد .

کاش خورشید عشق کمی صبر می کرد برای غروب . کاش

کلمه دوستت دارم  تو آنقدر صادقانه بود که بر دلم حک میشد .

خاک باد هر آنکس که عهد میان ما بشکست . حاصل این حضور ناگهانی تو بغضی غریب است که سالهاست با من است

و از فورانش شرم دارم . تو به دست جفا اسیر شدی و من به دست انتظار .

به خود که می آیم نمی دانم که چقدر زمان سپری شده است اما من هنوز هم تنهایم .

چه کنم که برای همیشه فراموشت کنم . نمیدانم