مثل قطره اشکی که ترا و مرا بی هيچ حرفی

از هم جدا کرد ...

می خواهم گم شوم يخ ببندم در زمستان سرد آرزوهايم

می خواهم حبس شوم مثل اين نفس

 نفسی که در گلويم نبض مرگ را می کوبد و در انتظار است

تا با آخرين آه نام ترا فرياد کند...

می خواهم دور شوم از خودم از تو و هر آنچه که حالا خاطره ای ابدي است

تا مرز نبودن هايم و تو مرا ببين که فرو می ريزم مثل قطره اشکی که ترا و مرا

بی هيچ حرفی ، از هم جدا کرد ...