می دانم که روزی عشقت از جان من جز خاکستری بر جای نخواهد گذاشت.

ولی مگر من از چنین سرنوشتی فرار می کند
 

خوب می دانم جانم اگر ارزشی دارد به عشق تو است

پس اگر روزی از من چیزی باقی نمی ماند بگذار نابود 

شدنم به خاطر بی تابی از عشق تو باشد

سهم من از عشق فقط دلتنگی ها و بی قراری های مدام است

 ولی مگر من از این سهم ناراضی ام ؟

بگذار روزی که می میرم از دلتنگی، نام تو را فریاد بزنم..


می دانم که دلم از عشق تو آخر خواهد سوخت
.

ولی مگر دل کوه های سترگ از دلتنگی پر از آتش نیست

روزی این ظاهر صبور به آتش فشانی بدل خواهد شد 

 تا همه بدانند که در درون سینه اش چه می گذشته است

بگذار آتش درونم مرا در خود بسوزاند