هيچ باراني قادر نخواهد بود ترا از کوچه انديشه هايم بشويد

  به گمانم لابه لاي اين جملات مي خواهم بگويم

 دلتنگت شده ام

 اي کاش وقتي که چشمهایت ماندني نبودن مرا به چشمهایت عادت نميدادي

 اي کاش لحظه اي فقط لحظه اي به چشمانم خيره ميشدي

تا بغض چشمانم را که سالهاست برايت حرفها دارد را ميخواندي

اي کاش اشکهاي شبانه ام را که از تنهايي مي ريخت مي ديدي

 ولي هرگاه به چشمانت چشم دوختم تو ...

تو حتي نخواستي حرف دلم را از چشمان خسته ام بخوانی
 
 اي کاش به جاي اينکه اخر راه به من بفهماني که غرورت را از من بيشتر دوست داري

همان اول جوري که به بي قانوني قلب شکسته ام برنخوردی با شهامت داد ميزدي

 كه نامردی .... انوقت شايد تحملش آسانتر بود

 اي كاش چشمان منتظر باز هم انتظار ما را مي كشيدند

 اي كاش ميتوانستم يك جاي بلند بايستم و از ته دلم فرياد بزنم

فريادي سرشار از روزهاي خوب اشنايي

 فريادي كه بفهمي ازتو خيلي دلگيرم ....

اي كاش تنهاييم و عشقم نسبت به خودت را احساس مي كردي

 آنگاه ان قضاوت های نا عادلانه ات را ميكردي

 دستانم را از دستانت بيرون اوردم تا مگر بتواني به خوشي هاي زندگيت بي انديشي

 تا مگر زندگي خود را بدون وجود من از نخست با خوشي اغاز كني

من هنوز همان آدمم كه با يك نگاه تو مثل يك كودك از حس بودن سرشار ميشد

وميخواست تا اوج خواستن بالا رود وترا تماشا كند

همان قدر بيقراروحالا به اين حقيقت دل سپردم

که معرفت و مرد بودن چیز گرانی است که همگان ندارند .....

وتو هم اينرا بدان كه هميشه در دلم خواهي ماند

 جايي كه جاي هيچ كس نيست ...

 اينها را نوشتم كه بگوم  دلم ازدستت گرفته ..............