با من بمان ....
چی دنیای پر از دروغی ... خسته ام خیلی خسته
امروز تنها بودم خیلی صدایت زدم
نمیدانم جوابم را دادی و نشنیدم ... ؟
خیلی تنها شدم ...
نمیدانم به چی گناهی دارم میسوزم
فراموشی مگر قانون نیست پس چرا این قانون برای من رعایت نمیشه
هر کسی بدی به من می کرد یادم میرفت
اما یک مورد هنوز یادم نرفته ... اسمش دوست بود
نمیدانم ... شاید همین بود تو ای هنگامه ی باران
با من بمان ....
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۹/۰۵/۲۹ ساعت 12:48 توسط نادیه نیکزاد
|
دوستان عزیز و گرامی : وبلاگ که فعلا در آن قرار دارید چکیده از مجموعه اشعار و نوشته های است که من آنرا خدمت شما عزیزان تقدیم میکنم از همه شما ارزو دارم که بادادن نظریات و پشنهادات تان در بهتر سازی وبلاگ من مرا کمک و همکاری نماید. ( نا د یه نیکزاد )