پنهان کن در آغوشت مرا

مرا در نهانی ترین گوشه ی آغوشت پنهان کن آن سوی تاریکی بر پهنه ی زندگی

آن جا که هوا از رویای بهار شفاف تر است و باران سرود آفتاب را تکرار می کند

راز چشمهایت ستاره ی بختم بود که درخشید و مهتاب را در نگاهم زمزمه کرد

لبهایت خنده را که سال ها در گلو گم شده بود را در چهار سوی زمان دوباره فریاد کشید

و آمدنت کویر دستانم را شکوفه باران کرد

پنهان کن مرا در آغوشی که نامش دوست داشتن است