اما من من ميتوانم اين دوري را تحمل كنم به فاصله ها فكر نمی كنم

ميدانی چرا ؟

آخر جای نگاهت روی نگاهم مانده است

هنوز عطر دستانت روی ازدستانم ميتوانم استشمام كنم

رد احساست روی دلم جا مانده است

ميتوانم تپشهای قلبت را بشمارم چشمای بی قرارت هنوزم  بامن حرف ميزنند

حالا چطور بگویم تنهایم ؟  چطور بگوم تو نيستی ؟

چطور بگویم با من نيستی خودت ميدانی ميدانی كه هميشه با منی

تو قلب من برای همين است كه هميشه با منی

براي همين است كه حتی يک لحظه هم ازمن دور نيستی
 
براي همين است كه میتوانم دوريت را تحمل كنم

آخر هر وقت دلم برایت تنگ ميشه هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم

ديگه نميتوانم تحمل كنم

دستانم روی صورتم و يک نفس عميق ميكشم

دستایم را كه بو ميكنم مست ميشوم مست از عطرت

صداي مهربانت را میشنوم و آخر همهء اينها به يک چيز ميرسم

به عشق و به تو   به تو

ان وقت دلتنگيم بر طرف ميشه ان وقت ترا نزديكتر از هميشه حس ميكنم

ان وقت ديگه تنها نيستم حالا من اين تنهايي را خيلي خيلي دوست دارم

به اين تنهايي دل بستم حالا ميدانم كه اين تنهايی خالی نيست

پر از ياد عشق است پر از اشكهای گرم عاشقا نه