تک درختی هستم در بیابان که گاهی نوازش میکند ساقه هایش را نسیم .

 و گاهی چنگ می اندازد بر سینه اش طوفان .

 گاه با نوای باد میرقصد و گاه با سوز ساز آن میگرید .

روزگار گاه میشکند شاخه ام را به خشم گاه در آغوشم میگیرد .

 مهربان تر از مادر و من گاه دلداده این معشوقه زیبارویم و گاه میگریزم .

 که این نه معشوق بود نه زیباروی بود که همه فریب بود .

این عجوزه حیله گر دوران بود که چه زود گذشت و چه بیرحمانه گذشت .

آن همه وعده ماندن تا ابد این بود ؟

 من مجنون بودم اما او لیلای من نبود ومن وابسته غارت گر زمانه شدم

که هر آنچه در کف داشتم از من ربود و نماند برایم جز افسوس و دریغ و آه ...

دردا و دریغا که در این بازی خونین بازیچه ایام دل آدمیان است .