پائیز که از راه می رسد دوباره غم برگ های خزان زده٬بر دلم سنگینی می کند

ای کاش امروز بودی تا کمی از آن سنگینی را از من می گرفتی

 و روی شانه هایت می گذاشتی اما افسوس که تو دوری

خیلی دور آنقدر که حتی خیال هم به تو نمی رسد

و من هر روز صبح وقتی از کوچه ی قدیمی ما میگذرم

جای ترا چی بزرگ احساس می کنم

و این کوچه پر خاطره امروز چی خالی است و چی خلوت ..........

باز پائیز است باد می ورزد  اما کوچه ی قدیمی هنوز انتظار می کشد .

انگار نمیداند ما رفته ایم و هر یک با سرنوشتی گره خورده ایم .

صدایی می آید صدای خنده ی دو نفر که از دور می آیند

 تا برای فردای این کوچه خاطره بسازند .