حالا که عادتم دادی به غصه های شاعری میگی میخواهی بری ؟

حالا که دیگه دلم را نمیدم دست کسی ٬میخواهی بری یک جا دیگه به آرزوهایت برسی ؟

حالا که مردمم دیگه قصه ی مارا میدانند٬دلت میخواهد بقیه ی قصه را دیگه نخوانند ؟

حالا که من تنها شدم با عطر ان بوته ی یاس٬از جان چشمهایم چی میخواهی

 دوست دارم یا التماس ؟

حالا که من به خاطرت قید سفرها را زدم٬تو تازه یادت افتاده حیفی چون خیلی بدم ؟

حالا که لحظه های من به خاطرت هدر شدن٬بهانه های رفتن و می ذاریشان تقصیر من ؟

حالا که پاییزم میخواهد بشینه پشت پنجره٬بهتره هرکی نمیخواهد بمانه زود بره

حالا که ثابت شده نماندی پای وعده ها  برو منم میگذرم از کرده ها و نکرده ها ...

اما بدان اگر یک روز خوردی به یک  صخره ی سرد٬هر کاری دوست داشتی بکن

 ولی پیش من بر نگرد