پیش من بر نگرد
حالا که عادتم دادی به غصه های شاعری میگی میخواهی بری ؟
حالا که دیگه دلم را نمیدم دست کسی ٬میخواهی بری یک جا دیگه به آرزوهایت برسی ؟
حالا که مردمم دیگه قصه ی مارا میدانند٬دلت میخواهد بقیه ی قصه را دیگه نخوانند ؟
حالا که من تنها شدم با عطر ان بوته ی یاس٬از جان چشمهایم چی میخواهی
دوست دارم یا التماس ؟
حالا که من به خاطرت قید سفرها را زدم٬تو تازه یادت افتاده حیفی چون خیلی بدم ؟
حالا که لحظه های من به خاطرت هدر شدن٬بهانه های رفتن و می ذاریشان تقصیر من ؟
حالا که پاییزم میخواهد بشینه پشت پنجره٬بهتره هرکی نمیخواهد بمانه زود بره
حالا که ثابت شده نماندی پای وعده ها برو منم میگذرم از کرده ها و نکرده ها ...
اما بدان اگر یک روز خوردی به یک صخره ی سرد٬هر کاری دوست داشتی بکن
ولی پیش من بر نگرد
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۹/۰۷/۱۶ ساعت 12:25 توسط نادیه نیکزاد
|
دوستان عزیز و گرامی : وبلاگ که فعلا در آن قرار دارید چکیده از مجموعه اشعار و نوشته های است که من آنرا خدمت شما عزیزان تقدیم میکنم از همه شما ارزو دارم که بادادن نظریات و پشنهادات تان در بهتر سازی وبلاگ من مرا کمک و همکاری نماید. ( نا د یه نیکزاد )