سنگ صبور
روز ها میگذرد از شب تلخ وداع
از همان شب که تو رفتی و به چشمان پراز حسرت من خندیدی
تو نمی دانستی
که چی رنجی دارد با دل سوخته ای سر کردن
رفتی و از دل من وشنایی ها برداشتی
لیک بعداز آن شب هر شبم را شمعی روشنی می بخشید
جای خالی ترا می دیدم می کشیدم آهی از سر حسرت و می خندیدم
به بیوفای دل تو و به خوش باوری این دل بیچاره ی خود
ناگهان یاد بیوفایی های تو می افتادم باز دلم را سنگ میکردم
از همان شب که تو رفتی و به چشمان پراز حسرت من خندیدی
تو نمی دانستی
که چی رنجی دارد با دل سوخته ای سر کردن
رفتی و از دل من وشنایی ها برداشتی
لیک بعداز آن شب هر شبم را شمعی روشنی می بخشید
جای خالی ترا می دیدم می کشیدم آهی از سر حسرت و می خندیدم
به بیوفای دل تو و به خوش باوری این دل بیچاره ی خود
ناگهان یاد بیوفایی های تو می افتادم باز دلم را سنگ میکردم
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۴/۰۱ ساعت 1:54 توسط نادیه نیکزاد
|
دوستان عزیز و گرامی : وبلاگ که فعلا در آن قرار دارید چکیده از مجموعه اشعار و نوشته های است که من آنرا خدمت شما عزیزان تقدیم میکنم از همه شما ارزو دارم که بادادن نظریات و پشنهادات تان در بهتر سازی وبلاگ من مرا کمک و همکاری نماید. ( نا د یه نیکزاد )