روز ها میگذرد از شب تلخ وداع

از همان شب که تو رفتی و به چشمان پراز حسرت من خندیدی


تو نمی دانست
ی 


که چی رنجی دارد با دل سوخته ای سر کردن


رفتی و از دل من 
وشنایی ها برداشتی

لیک بعداز آن شب 
هر شبم را شمعی روشنی می بخشید

جای خالی ترا می دیدم 
می کشیدم آهی از سر حسرت و می خندیدم

به بیوفای دل تو 
و به خوش باوری این دل بیچاره ی خود

ناگهان یاد بیوفایی های تو می افتادم باز دلم را سنگ میکردم