ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود

و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود

 بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد

و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی !

اعتنا نکردی به حرمت  محبت که تنها سهم من از چشمانت بود

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد

 به حرمت قدم هایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم

تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی

 قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد 

قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم

خدانگهدار ... خدانگهدار