من میدانم ...
می دانم میدانم که زیاد زنده نخواهم ماند و در صبحگاهی
که رنگ بر چهره نداردکالبد بی جانم را برحصیر کهنه خواهند یافت
مرده از عشق درتنهایی و سکوت...
بادستهای که هیچ گاه ترا لمس نخواهند کرد٬
با چشمانی که انعکاس درخشندگی نگاهت را
دیگر در آن ها نخواهی یافت و لبانی که هرگز
برای گفتن جمله ای گشوده نخواهد شد ....
پس چرا حالا نگویم که دوستت دارم

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۰/۰۶/۰۱ ساعت 18:24 توسط نادیه نیکزاد
|
دوستان عزیز و گرامی : وبلاگ که فعلا در آن قرار دارید چکیده از مجموعه اشعار و نوشته های است که من آنرا خدمت شما عزیزان تقدیم میکنم از همه شما ارزو دارم که بادادن نظریات و پشنهادات تان در بهتر سازی وبلاگ من مرا کمک و همکاری نماید. ( نا د یه نیکزاد )