با من بمان ...
همه جا سپیدی بود و نور . مدتی طول کشید تا آنچه را گذشته بود به یاد آورد . چی تلخ است وچی سخت است به یاد اوردن دیگرانی که نیستند . تو چگونه میتوانی تاب بیاوری واستوار بایستی .... دستم را بگیر........ من نیازمند پشتوانه ای به ایستادگی تو هستم با من بمان......... دلم میخواهد چشمهایم را ببندم شاید
با گشودن دوباره ی آن زندگی چهره ی دیگری از خود نشان دهد
چهره ای که در رویا های خود می پروراندم .
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۰/۰۶/۰۵ ساعت 22:21 توسط نادیه نیکزاد
|
دوستان عزیز و گرامی : وبلاگ که فعلا در آن قرار دارید چکیده از مجموعه اشعار و نوشته های است که من آنرا خدمت شما عزیزان تقدیم میکنم از همه شما ارزو دارم که بادادن نظریات و پشنهادات تان در بهتر سازی وبلاگ من مرا کمک و همکاری نماید. ( نا د یه نیکزاد )