چشمانش را گشود ......

همه جا سپیدی بود و نور .

مدتی طول کشید تا آنچه را گذشته بود به یاد آورد .

چی تلخ است وچی سخت است

به یاد اوردن دیگرانی که نیستند .

تو چگونه میتوانی تاب بیاوری واستوار بایستی ....

دستم را بگیر........

من نیازمند پشتوانه ای به ایستادگی تو هستم

با من بمان.........

دلم میخواهد چشمهایم را ببندم شاید

با گشودن دوباره ی آن زندگی چهره ی دیگری از خود نشان دهد

چهره ای که در رویا های خود می پروراندم .