تحمل میکنم این دوری را...

سخت است اما غیرممکن نیست !

میدانم که تو هم مثل منی ما دو تنهاییم که باهمیم ...

ما بغض های ما باهم میشود لبخند...لبخندی به وسعت یک عشق...و یا شاید یک نگاه...

نگاهی که ما را به این جا کشانده است .

هوا تاریک است اما ستاره ها هنوز هم از آسمان دل نکنده اند...

دوست شان دارم سوسو ی آن ها روزنه ایست در دل من

نمیدانم چرا اما به من امید میدهند...

امید روزهایی که باز با هم خواهیم بود روز هایی که این فاصله ها کم میشوند...

این فاصله های طاقت فرسا قطره ای اشک از چشمانم فرو میریزد...

من میدانم که روزی آنقدر این فاصله ها کم میشوند که دیگر هیچ چیز بین من و تو جا نشود

و آن روز است که یقین خواهم برد به چشمک های پرامید ستارگان

و ستایش خواهم کرد آسمان را که همیشه در این شب ها مونس من بود ...