می نشینم لب ساحل در کنار دریایی آرام با موج هایی کوتاه و زیبا

گویی مرا میخواند به سوی خویش وزش باد موهای سیاهم را نوازش و هدایت می کند

و آسمان پرستاره به من چشمک میزند

منتظر میمانم و خسته و خسته تر میشوم

ماسه های تر خسته از امواج و قلب من خسته از انتظار

انتظار کسی که به وجودش برای زندگانی نیازمندم اما انگار او نمیاید

و من تصمیم به رها کردن خویش در امواج نیلگون آب دارم

تا شاید قلب خسته و بدن بی روحم را به سویش ببرد ...