عزیزم فکر کن قاضی هستی شما که کنون بر روی چوکی عدالت تکیه کرده اید گوش کنید

من بیگناهم شاید بی گناهیم هیچ وقت ثابت نتوانم ولی من بی گناهم

چگونه می توانستم حرفهایی را که زبان قدرت بیانش را نداشت به زبان بیاورم

چگونه می توانستم حرفی را که در پشت دریچه ء چشم هایم اسیر بود آزاد کنم

آه چقدر حرف برای گفتن بود ...

چگونه می توانستم نیازهای درونیم را بیان کنم بدون هیچ امیدی برای بی نیازی

آن گاه بود که سکوت کردم آنگاه بود که نا فرمانی کردم و آن گاه بود که خود را دیدم

خود بگو جرم من چیست

شاید تنها جرم من غرور نگفتنم بود آ ن غروری که در من ایجاد شد بدون هیچ خواستنی

آن غروری که هرگز به من اجازه ء بیان نداد

آه غرور تنها جرم من بزرگ ترین جرم من

عزیزم . شاید بتوانی مرا اسیر زندانهای تاریک تنهایی کنی

شاید بتوانی گردنم را با شمشیر سرزنش از سرم جدا کنی

ولی نمیتوانی هوارم را نشنوی

همیشه فریاد بی گناهی من در گوشت میماند وشاید ترا عذاب داد.

درد ها از بودن است و حرفها از نبودن

میان بودن و نبودن مرزی است باریک ....

شاید بتوان در آن مرز قدم زد آب نوشید و شعری نوشت

بی هیچ درد و حرفی ....

چرا نخستین شعر آدم از نخستین دردش مایه میگیرد ؟؟؟

میتوان بدون درد هم شعری سرود ؟؟؟

من آن مرز را میخواهم .