وقتی آمدی ، گفتم دلگیرم از تمام پنجره های بسته از همه قلب های نا مهربان .

تو گفتی که پنجره ها را باز میکنی و قلبت را آشیانه ی خستگی های من .

با حرف تو گوشم پراز قصه مهربانی شد آنقدر قشنگ خواندی که کنار رویاهایت خوابم برد

و نفهمیدم که از غصه هایم خسته شدی به بیداری که رسیدم،نبودی.

فقط نشانی از پاهایت روی خاطراتم مانده بود .

بسیار دنبال اش کردم اما ...

آخرین پنجره ی امید هم بسته شد

چون تو از آن هم گذشته بودی و آن را برای کس دیگری باز کرده بودی.

ولی من هنوز در انتظار بازگشتت نشسته ام .