از تنهای و بی وفایش بی اندازه دلگیر شدم

چند وقتي بود كه ميخواستم براي تو درد اين قلب را زخمی کردی و رفتي بنويسم

اما تا تصمیم نوشتن میگرفتم اما اشک امانم نمیداد 

و نميتوانستم آنچه را كه ميخواهم بر روي صفحه كاغذ بنویسم مگر حالی اشکی نمانده است

قلبي كه يك عالم درد دارد دردي كه مدتهاست دامنگيرش شده است.

از آن لحظه اي كه رفتي در غم عشقت سوختم .

نميتوانستم کسی که همدل و همزبانم بود فاصله بگیرم 

اما تو رفتي و هدیه ی که برایم دادی قلب شکسته ی خودم بود

بازي تلخ بود که با من کردی اي كاش آغاز نميكردم

حالا تو مقصر هستی اشکهای چشم های بي گناهم را ریختاندی .

ظالم و بی عاطفه چرا با من آغاز كردي ؟ آخر اين قلب معصوم چی گناهي كرده بود ؟

گناهش اين بود ترا بيشتر از هر كسي دوست داشت ؟

مينويسم كه قلب را شكستي و زندگي ام را تباه كردي .

 از غم دوري ات با چشمان اشک آلود شبانه به خواب ميرفتم .

نميداني چی آرزوها و روياهايي را با تو در دل داشتم .

 هر چی بگويم دلم بيشتر ميسوزد و احساس درد و عذاب میکنم .

هر چی نوشتم درد اين قلب شکسته من بود نميخواستم بنويسم

  اما دلم طاقت نداشت میگفت بنويس تا بداند چی دردي دارم .

دست نوشته نادیه تاریخ  2011 . 09. 19    ساعت 17 . 20